تازه ترین زخم دلم، قصه ی رفتن تو ئه..
علی نوشته «من از اینجا خواهم رفت!» و من می دانم که علی از اینجا خواهد رفت. اما راستش گمان نمی کنم که آن قدر ها هم مطمئن باشد که باید رفت.
من جایی ننوشته ام که از اینجا نخواهم رفت، ولی می دانم که از اینجا نخواهم رفت. اما راستش گمان نمی کنم که آن قدر ها هم مطمئن باشم که نباید رفت.
علی از اینجا خواهد رفت اما شاید اگر فردا صبح کسی بهش می گفت «بیا این کار و ماهی یک میلیون تومان حقوق، و بیا این هم دختری که دوستش بداری و دوستت بدارد.» علی هیچ گاه از اینجا نمی رفت.
من از اینجا نخواهم رفت اما شاید اگر فردا صبح کسی بهم می گفت «بیا این پذیرش دانشگاه، و بیا این رضایت مادرت» من هیچ گاه یک لحظه تعلل هم نمی کردم.
اما علی خواهد رفت چون هیچ کس نمی آید به آدم کار بدهد یا دختری که دوستش بدارد. اما من نخواهم رفت چون هیچ کس نمی آید به آدم پذیرش دانشگاه بدهد یا رضایت قلبی مادرش را بگیرد.
اما هم علی هم من می دانیم که همه چیز طور دیگری می بود اگر محمود نرفته بود، اگر حسام اینجا بود، اگر محمد، سینا، سیامک، حمید و بقیه ی دوستانمان اینجا بودند، یا اگر حامد، بهنام، حسام، هادی و بقیه ی دوستانمان این قدر خیال رفتن نداشتند.
و اگر وحید نرفته بود.
هم علی هم من می دانیم که خیلی خوب است آدم در کنار دوستانش زندگی کند و با آنها بیرون برود و حرف بزند و بخندد و درد دل کند و بگرید.
اما علی می رود به همان دلیل که محمود رفت، که حسام رفت و بقیه رفتند. شاید اصلا به همان دلیل که وحید رفت. به این دلیل که اینجا می دانیم چه هست و می دانیم که آن را نمی خواهیم. اما جای دیگری چیزی هست که نمی دانیم چه هست و شاید آن را بخواهیم.
علی می رود چون ما عادت کرده ایم اول مسابقه را ببریم بعد بپرسیم جایزه اش چه بود. چون همه مان آمدیم برق شریف و مطمئنا اگر عمران علم و صنعت مد بود همه مان می رفتیم عمران علم و صنعت.
هم علی هم من می دانیم که می شد هیچ کدام از دوستانمان نروند، همه مان بمانیم همین جا و به ریش زندگی بخندیم. می شد با هم باشیم و برای فرار از این زندگی که نمی دانیم چیست به آن غربت که نمی دانیم چیست پناه نبریم. می شد با وجود همین احمدی نژاد، بسیار بی دغدغه تر در کشوری که این همه تاریخ دارد زیست و مطمئن بود که فوقش چهار سال دیگر کس دیگری می آید.
هم علی هم من می دانیم، اما نه علی نه من باور نداریم.
علی می رود چون با شخصیت های friends و lost زندگی می کند و من می مانم چون هنوز دیالوگ های خانه سبز را از برم. علی آنجا آرام نخواهد بود چون هنوز یک هیچ به مولوی می بازد و من اینجا آرام نخواهم بود چون بخشی از روحم در وجود کسانی که دوستشان می دارم اینجا نیست.
علی می رود چون در توضیح مساله ای، خیلی طبیعی می گوید «مثلا الفبا 26 حرف است» و من می مانم چون در تمام جمع تنها کسی هستم که یادم مانده : «البته الفبا 32 حرف است.» اما علی را به هر زبان که بنویسند سه حرف است.
اما هم علی هم من می دانیم که آنها رفته اند رفته اند، و آنها که مانده اند یا می روند یا در حالت بدتر همین جا که هستند دور می شوند. علی، آشفته می رود و من، آشفته می مانم. علی دل تنگ می رود و من دل تنگ می مانم.
ما همه مان پوست موز دیده ایم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ توسط بهمن
