غم غریب کدوم غروبی..
امروز رفتیم مجلس ختم. قزوین.
مسجد جامع قزوین فضای خوبی دارد. بزرگ است و قدیمی. هزار ساله.
یکی نیم ساعتی مداحی کرد و آخوندی نیم ساعت مزخرف ناب گفت.
با اینهمه گمانم آرامترین یک ساعت هفته ام را داشتم. یک جوری بین خواب و بیداری، با یک غم ملایمی که یک سرش مال نوحه بود و یک سرش مال خودم.
×××
احساس جمشیدی مشایخی را دارم سکانس آخر سوته دلان..
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩۱/۱/۱۸
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
نه کودکی در راه و
نه سایه ساری که تو بودی..
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٦ ق.ظ توسط بهمن
۱۳٩۱/۱/۱٠
ولی با یار در نگرفت؟
تو جاکش گشتی ای حافظ..
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤۱ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩۱/۱/٦
یه مشت فکری که انگار دو هزار سالشونه
دیگه یا زنگی زنگی، یا که نه، رومی رومی
خسته ام از این تعادل، این تعادل عمومی
.
.
.
اینا رو میگم که شاید، درد دوری عادی تر شه
این ترانه ی خصوصی یک کمی عمومی تر شه
...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٦ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/۱۱/۳
کدومش؟
بشم واشم از این عالم بدرشم
بشم از چین و ماچین دورتر شم
بر دلدار پیغامی فرستم
که گر دوری خوشه من دورتر شم
×××
بشم واشم از این عالم بدرشم
بشم از چین و ماچین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم
که این دوری بسه یا دورتر شم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/۱٠/٢٩
طراوت تکرار
و ما به شیوه باران.. : +
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/۱٠/۱۳
طلا و مس (ی)
×××
...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/۳٠
من او را دوست داشتم
"شب برای شام به داروخانه رفتم، درد داشتم، رنج می کشیدم، گویی چیزی از وجودم کم شده بود، انگار یک دست یا پایم را قطع کرده بودند[...]
دعا می کردم دیگر نتواند بدون من زندگی کند. به پیامدهای ماجرایی که آغاز کرده بودم فکر نمی کردم. گویی به ناگاه فهمیده بودم که وقتی آدمی احساس خوشبختی می کند، زندگی چه دلپذیر است."
آنا گاوالدا، من او را دوست داشتم، نشر نی، تهران، 1390، صفحه 125
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٢ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/٢۸
کندوی کامت را بیار..
ما دیر به دنیا آمده ایم
قبلا هم گفته ام اما نه این چنینی
ما دیر به دنیا آمده ایم چون همه ی شعرهای قشنگ را قبلا گفته اند
مثلا: "تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره"
حالا من هی باید بنشینم با خوب و ناز و خوش قامت و خواهش جمله بسازم
آن هم یک طوری که نه سیخ ادب بسوزد نه کباب دل من
یا مثلا با "اثیری"
باید یا خیلی خوش شانس باشی یا خیلی نابغه
که بتوانی اثیری را در اثرت استفاده کنی
این است که آدم کم می آورد
میرود انقلاب می کند
به توحید میرسد، به عرفان
بعد می بیند آنجا هم یکی گفته است که
من نمازم تو رو..
آن یکی تر هم هفتصد سال پیشش گفته
در نمازم خم ابروی تو...
اصلا انگار عشق بدون عرفان یک چیزی کم دارد
مثل روغن کرچک می ماند
فایده دارد
مزه ندارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٤ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/٢٢
زمین جای قشنگی نیست، برای تو که زیبایی..
بعضی ها به دنیا می آیند.
بعضی ها به دنیا نمی آیند، هر چند سال هم که به دنیا آمده باشند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٠ ب.ظ توسط بهمن
