کدومش؟
بشم واشم از این عالم بدرشم
بشم از چین و ماچین دورتر شم
بر دلدار پیغامی فرستم
که گر دوری خوشه من دورتر شم
×××
بشم واشم از این عالم بدرشم
بشم از چین و ماچین دورتر شم
بشم از حاجیان حج بپرسم
که این دوری بسه یا دورتر شم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/۱٠/٢٩
طراوت تکرار
و ما به شیوه باران.. : +
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۸ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/۱٠/۱۳
طلا و مس (ی)
×××
...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/۳٠
من او را دوست داشتم
"شب برای شام به داروخانه رفتم، درد داشتم، رنج می کشیدم، گویی چیزی از وجودم کم شده بود، انگار یک دست یا پایم را قطع کرده بودند[...]
دعا می کردم دیگر نتواند بدون من زندگی کند. به پیامدهای ماجرایی که آغاز کرده بودم فکر نمی کردم. گویی به ناگاه فهمیده بودم که وقتی آدمی احساس خوشبختی می کند، زندگی چه دلپذیر است."
آنا گاوالدا، من او را دوست داشتم، نشر نی، تهران، 1390، صفحه 125
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٢ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/٢۸
کندوی کامت را بیار..
ما دیر به دنیا آمده ایم
قبلا هم گفته ام اما نه این چنینی
ما دیر به دنیا آمده ایم چون همه ی شعرهای قشنگ را قبلا گفته اند
مثلا: "تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره"
حالا من هی باید بنشینم با خوب و ناز و خوش قامت و خواهش جمله بسازم
آن هم یک طوری که نه سیخ ادب بسوزد نه کباب دل من
یا مثلا با "اثیری"
باید یا خیلی خوش شانس باشی یا خیلی نابغه
که بتوانی اثیری را در اثرت استفاده کنی
این است که آدم کم می آورد
میرود انقلاب می کند
به توحید میرسد، به عرفان
بعد می بیند آنجا هم یکی گفته است که
من نمازم تو رو..
آن یکی تر هم هفتصد سال پیشش گفته
در نمازم خم ابروی تو...
اصلا انگار عشق بدون عرفان یک چیزی کم دارد
مثل روغن کرچک می ماند
فایده دارد
مزه ندارد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٤ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/٢٢
زمین جای قشنگی نیست، برای تو که زیبایی..
بعضی ها به دنیا می آیند.
بعضی ها به دنیا نمی آیند، هر چند سال هم که به دنیا آمده باشند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٠ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/۱٩
نفرین به سفر..
"من
همین من ساده
باور کن
برای یک بار برخاستن
هزار هزار بار فرو افتاده ام"
از فرودگاه بدم می آید. از فرودگاه امام خمینی هزار هزار بار بیشتر از هر فرودگاه دیگری. ما هر بار میرویم فرودگاه. تکه ای از روحمان را سوار هواپیما می کنیم. خودمان برمی گردیم خانه. "بی تراکتور". "بی راه و بی شمال، بی راه و بی جنوب، بی راه و بی رویا"...
از مهاجرت بدم می آید. از غربت. "از این در وطن خویش غریب" بودن بیشتر. محمود، حسام، سیامک، محمد، حمید...
پیمان و علی و حامد
حالا خصم قدیمی به دیوار خانه رسید. امروز باران رفت. "هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد... بابایی"
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/۱٧
یک عاشقانه ی آرام..
گاهی در همیشه روی یک پاشنه می چرخد
مثلا من همیشه تو را دوست می دارم
که می شود گفت در قلب من روی پاشنه ی عشق تو می گردد
که احتمالا تعبیر مبتذلی است
اما حقیقت دارد
گاهی در همیشه روی یک پاشنه می چرخد
مثلا "همیشه فاصله ای هست"
گاهی وزن شعر می رود صدقه سر موزونی قامت معشوق
قافیه اش به تمنای قیافه ی او
ردیفش می شود تکرار شبانه ی نامش
گاهی "بهشت" می آید همین جا
بالای فلان میدان، جنب خیابان بهمان
هر جا که تو باشی دیگر
گاهی خدا خودش می آید پایین
روی یکی از همین گنبدها
برای آدم خطبه می خواند
آدم احساس می کند که عشق محرمش کرده
به آدم می گوید "استعینوا بالصبر و الصلاه"
آدم به خودش می گوید: امروز را هم صبر می کنم ندیدمت را، قربه الی تو
صلاه را هم که همه می دانند
"من نمازم تو رو هر روز دیدنه"
گاهی در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد
مثلا "پایان شب سیه سپید است"
یا مثلا یک بار هم دیدی خدا ما را "وارثان زمین" قرار داد
"خدا را چه دیده ای ری را"
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۸ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/٩/٦
تشنه ی یک صحبت طولانی ام..
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۱ ب.ظ توسط بهمن
۱۳٩٠/۸/٢٩
«من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمیدانستم!»
شاید هم میدانستم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۱ ق.ظ توسط بهمن
